هزار خورشید تابان. خالد حسینی. مهدی غبرائی. تهران: نشر ثالث. چاپ ِ اول: 1386. 2200 نسخه. 438 صفحه. 5800 تومان.
طارق گفت: «من که خودم را خیلی کوچک میبینم.»
بابا گفت: «میخواهی برویم بالا؟»
لیلا پرسید: «بالای مجسمهها؟ میتوانیم؟»
بابا لبخند زد و دستش را گرفت: «بیا.»
صفحهی 156 کتاب.
یکی از مشهورترین عکسهای نشنال جئوگرافیک، عکس زنی افغان است که اولین بار در نوجوانی عکساش روی صفحهی اول مجله رفت. بعدها، او را در پاکستان پیدا کردند، دوباره عکس گرفتند و این بار، بر خلاف اولین بار که به خاطر زیباییاش مشهور شده بود، عکس به خاطر غمی که در صورت زن بود، شهرتی جهانی پیدا کرد. زنی غمگین. تصویر یک زن افغان. یازده سپتامبر اتفاق افتاده بود و افغانستان در صدر اخبار جهان قرار داشت و تازه دنیا یادش آمده بود که وضعیت افغانها چقدر اسفناک است. و این موقع بود که خالد حسینی با کتاب ِ «بادبادک بازاش» در صدر پرفروشهای رمان ِ امریکا قرار گرفت. وقتی سال دو هزار و هفت جدیدترین رماناش را به بازار فرستاد، هنوز افغانستان آنقدر توی ذهن مردم بود که برای هفتههای متمادی نام ِ کتاب ِ «هزار خورشید ِ تابان» در صدر پرفروشهای کتاب امریکا باقی بماند. «بادبادک باز» در ایران هم نامی آشنا بود. ترجمههای مختلفی از آن به بازار آمده بود و بازار آنقدر مستعد بود که پنج ترجمه از کتاب به فاصلهی کوتاهی از هم، به بازار کتاب هجوم ببرند. در این میان نام ِ آشنای یک مترجم مشهور هم بر یکی از ترجمهها میدرخشید: مهدی غبرائی که ترجمهاش از بادبادک باز هم بعد از یک سال و خوردهای توانست مجوز بگیرد و چاپ دوماش هم زمان با «هزار خورشید تابان» به بازار بیاید.
اولین کتاب ِ خالد حسینی، داستان ِ مردها بود. دومین کتاب مال زنها است. کتاب ِ دوم تصویر غمگین زنها است. دو زن از دو نسل مختلف ِ افغان که بههم میرسند: هر دو به زور، عروس مردی خیلی پیرتر از خودشان میشوند. مردی که زندگیشان را تباه میکند.
کتاب ِ حسینی دو جبههی مختلف را هم زمان پیش میبرد: یکی داستان هر زن، از کودکی تا میان سالی، یعنی از دوران خوشیها به تباهیای که هر روز بیشتر در زندگیشان رنگ پیدا میکند. و داستان ِ افغانستان: آن چیزی که بر سر این کشور رفت. این بار، بر خلاف رمان پیشین، بیشتر داستان را از درون شهر کابل تماشا میکنیم: جایی که مردم هر روز بیشتر در سیاهی جنگ غرق میشوند. داستان سیاهی زندگی زنها، وقتی در کنار داستان ِ اسفناک ِ افغانستان قرار میگیرد، خواننده را درگیر کتاب میکند. دیگر نمیتوانی از کتاب جدا شوی. همین غم ِ بیپایان کتاب است که در روایت مرسوم رمان نویسی آمریکا ترکیب میشود و میلیون خواننده را در جهان مجذوب خود میکند و به سرعت به زبانهای مختلف ترجمه میشود و سرتاسر جهان را با گذشتهی تاریک زن ِ افغان آشنا میکند.
زنی که بوده، نه یک نفر، که میلیونها نفر مثل او بودهاند، زیستهاند و تعداد قابل توجهای از آنها کشته شدهاند، معلول شدهاند و یا الان دچار مشکلات روانی هستند. طالبان و گروههای تندرو افغان تمام سعی خودشان را کردند تا چهرهی زن را از زندگی افغانها محو کنند. اما حالا، بعد از گذشتن ِ عصر ِ کابوسهای آنها، زن دوباره میتواند زنده باشد. هر چند هنوز راه درازی باقی است تا بتواند بدون آشفتگی زندگی آرامی را از آن خود داشته باشد: افغانستان هنوز چهرهی صلح را کامل به خود ندیده است. با درگیریهایی که هر از چند گاه رخ میدهند و میلیونها مین که سرتاسر کشور را پوشاندهاند، زن افغان، هنوز مشکلات زیادی دارد تا با آنها دست و پنجه نرم کند. تصویر خالد حسینی، تنها تصویری گذرا است از آن چه که گذشته است و برای بازماندگان، پایان ِ خوبی را هم به تصویر میکشد. اما زندگی واقعی الزاما به این شکل نیست.
× × ×
«لیلا خوشحال بود از اینکه وقتی طالبان سر ِ کار آمدند، بابا نبود که شاهد باشد. این رفتار او را از پا درمیآورد.
مردها کلنگ در دست بر سر موزهی ویرانه کابل ریختند و مجسمههای پیش از اسلام را خرد و خاکشیر کردند – یعنی آنهایی را که تاکنون به دست مجاهدین غارت نشده بود. دانشگاه تعطیل شد و دانشجویان را خانهنشین کردند. نقاشیهای روی دیوارها پارهپاره و خرد و ریز شد. پردههای تلویزیون را لگدکوب کردند. همه کتابها را به استثنای قرآن تلنبار کردند و سوزاندند و کتابفروشیها تعطیل شد. اشعار خلیلی، پژواک، حاجی دهقان، اشراقی، حافظ، جامی، نظامی، رومی (مولوی)، خیام، بیدل و دیگران در دود و آتش نابود شد.»
صفحهی 293 کتاب