andy varhol
مزدیسا
مزدیسا
مزدیسا
مزدیسا
andy varhol
۱۳۸۷ چهارشنبه ۲۹ آبان
رویا در خانه زمستانی
kollwitz
 
 
دست نوشته هاجستجو »»
  • 1387/04/07مرگ تدریجی یک کارگردان یا رگزنی روشنفکری
  • سالهاست پیچ تلویزیون را در خانه بسته ام. از روزهای "خونه مادربزرگه" و" آرایشگاه زیبا " فقط خاطره ای مانده که من را و خیلی های دیگر را به روزهای خوش تلویزیون دیدن می برد.
    ولی برخی اوقات آنقدر از دور و بر پالس می آید که مجبور می شوم پیچ این جعبه ی مار گیری را بچرخانم ببینم کی را گزیده که داد خلایق به هوا رفته.  این بار از چراغ و هویت خبری نیست دوستان خود نشتر به دست گرفته و رگشان را می جورند بد رقم. انگار تمام ابتری و سترونی ادبیات را می خواهند انتقامش را از حلقه های ادبی بگیرند ! تو گویی این حلقه ها و جایزه بده ها هستند که مانع فوران ذهن و روح هنرمند مخصوصا زنان دست به قلم ما شده اند. آقای جیرانی اما نشترش را عمیقتر و دردناک تر فرو کرده ،که از کسی که انتظار نداریم سیلی خوردن دردناک تر است. دایی جان ناپلئونی تر از این دیگر نمی شد فیلم ساخت. بدون ساختار،با شخصیتهای به شدت سیاه و سفید که سفیدیشان هم بد جور توی ذوق می زند. (بهترین بازی را هم همان نوزاد توی سریال دارد).

     متاسفم که برخی کارگردانان ما دیگر چیزی به نام تعصب در وجودشان نیست و کار کردن در تلویزیون را با بی کیفیت سازی و آب بندی اشتباه گرفته اند. تله فیلم و سریالهایی که به مدد پول هنگفت صدا و سیما شده آفت جان سینمای رو به موت ایران، همدستانی در میان خود سینمایی ها دارد.
    خدا را شکر "روزگار قریب" هست که سره را از ناسره تشخیص دهیم و از ابر و باد و مه خورشید و فلک  رفع اتهام شود .
    عصبانیم!
    در عصبانیت منطق آدم از کار می افتد . فعلا این نوشته خوب آقای پور محسن را بخوانید تا من پیچ این تلویزیون را ببندم.  
    پی نوشت: تیتراژ آخر فیلم شما را یاد صدای کی می انداخت؟ فکر کنم ایران تنها جایی باشد که اصل ها غیر مجازند و کپی ها آزاد!
    تعداد نظرات :  [1]
  • 1387/02/09رهگیری آثار ایرانی در موزه های خارج از کشور
  • در ماجرای سر سرباز هخامنشی بحثی شروع شد که متاسفانه نافرجام رها شد. اینکه آثار ایرانی چطور و بر اثر چه اتفاقاتی سر از موزه های بلاد فرنگ در آورده اند. اگر گشتی در موزه های دنیا بزنید - به صورت اینترنتی البته - و ایران را جستجو کنید می بینید که هر موزه به عنوان گل سرسبد چیزی از تمدن نجد ایران را گذاشته توی سبد نوبرانه هاش. متاسفانه اکثر این آثار هم به خاطر کوتاهی و شاید بی اهمیت تشخیص داده شدن توسط امرای وقت به صورت قانونی به تجار خارجی و یا نمایندگان موزه ها فروخته شده و دیگر به هیچ وجه امکان باز گرداندن آنها به ایران وجود ندارد. 

    بازگرداندن آنها مخالفانی در داخل کشور هم دارد که از وضعیت اسفناک امنیتی و حفاظتی اغلب موزه ها شکایت دارند و نمونه هم اینکه هنوز معلوم نیست بر سر دو اثر دزدیده شده از موزه ی رضا عباسی چه آمده است. دلیل دیگری هم مخالفان دارند مبنی بر اینکه با این تعداد محدود گردشگر برای آشنا تر شدن با فرهنگ ایران همین چیزهایی هم که توی ایران داریم را هم به صورت نمایشگاه دوره ای ببریم و در اطراف دنیا نشان بدهیم تا لااقل هویت فرهنگیمان از آسیای میانه و اعراب قابل تمایز باشد برای مخاطبین.

    به هر حال ما که نه توان برگرداندن اثری را داریم و نه توان برنگرداندن آن را در مزدیسا شروع کرده ایم به رهگیری این آثار در گوشه و کنار دنیا.

    اولیش هم تقدیم به دوستداران فرش ایران :قالی اردبیل

    تعداد نظرات :  [0]
  • 1386/12/28دوستداران سینما تلویزیون نبینند.
  • حتما براتون اتفاق افتاده که با دوستی راجع به فیلمی صحبت کنید اگر شما نسخه‌ی اصلی و دوستتون نسخه ی پاکیزه‌ی صدا و سیماییش را دیده باشه، من پیشنهاد می‌کنم از خیر ادامه‌ی بحث بگذرید چون احتمالا در حین صحبت هر کدام فکر می‌کنید یا دیگری اصلا این فیلمی رو که شما دیدید، ندیده یا کلا با فیلم دیگه ای  اشتباه گرفته .

    پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته(دیوانه از قفس پرید) تروا ، گلادیاتور و ده ها نمونه ی دیگه رو به یاد بیارید. من اون صحنه ای که "هلن" دختر دزدیده شده ی پادشاه "منلاس" معرفی شد رو فراموش نمی‌کنم . از خنده به حال مرگ افتادم. دیگه داستان ایلیاد و ادیسه چیزی نیست که کسی نخونده باشه یا ندونه که هلن زن شوهرداری بود که به تروا فرار کرد. البته اقدام صداوسیما در تطهیر اساطیر یونانی قابل تقدیره.

    نمونه های جالبترش رو زمان بچگی تو نسخه‌ی ایرانی بینوایان و بقیه آثار کلاسیک کارتونی دیدیم. این سیزده روز رو به دامن طبیعت پناه ببرید و بعد از تعطیلات نوروز دی‌وی‌دی فیلمهایی که دوست دارید رو تهیه کنید و با خیال راحت بدون اینکه کسی قبلا رو فیلمتون دستمال کشیده باشه نگاهش کنید و لذت ببرید.

     مرتبط:

    + ایلیاد " و " اُدیسه " ، سرگذشت سران جنگ تروا "

    + "ایلیاد" در ویکی پدیا

    + پرواز بر فراز آشیانه فاخته در ویکی پدیا

    + سانسور "دلشدگان" علی حاتمی در سیما

    + تایتانیک بومی‌سازی می‌شود.

    + صدا و سیما: عشق ورزیدن ممنوع

    + تجاوز فرهنگی صدا و سیما به فیلم اسکاری

    تعداد نظرات :  [0]
  • 1386/12/26دو کلمه حرف حساب*
  • چند روز پیش از این با دوستی حرف تخریب آثار فرهنگی بود و من داشتم  اخبار سال گذشته رو نبش قبر می‌کردم که مثلا برای بهاریه نوشتن اینجا بگم ای وای دیدید چقدر خوب بود که اینطوری شد ! دیدم نشد... دریغ از یک خبر خوش. ذکر مصیبت که به اینجا رسید دوستم انگشت سبابه رو  گل آقا وار بالا گرفت و گفت : تو فکر می‌کنی آثاری که از حمله ی مغول و چنگیز جان به در بردن ظرف سی چهل سال نابود میشن؟ زهی فکر محال! 
    من عوام شاغلام مابانه و بدون داشتن سبیلی که از دود داده شدنش بترسم فکر کردم -  چون دوستمون غرق افکار پان‌ایرانیستیش بود حسشو به هم نزدم- حمله ی مغولها به خاک این سرزمین بود نه به فرهنگش. مغولها کشورگشایی می‌کردن و آدمها رو می‌کشتن. بعد ها هم ما دیدیم که چطور جذب فرهنگ ایرانی شدن و پادشاهان سفاک و خونریز تبدیل شدند به نازک‌طبعان خوشنویس و شاعر.
    ای‌کاش کسانی که حواسشون تو این چند ساله فقط به این بوده که مشت محکم بکوبن و عوامل تهاجم فرهنگی رو رسوا کنن می فهمیدن که هویت همون چیزیه که داره زیر چرخ بلدوزدها و زیر آب سدها مدفون میشه. هویت همون فلامینگوییه که داره تو تالابها از آلودگی مسموم میشه و همون دلفینیه که نا امیدانه روی شنها آخرین نفسهاشو می‌کشه.
    ای کاش یک بار آقای رحیم مشاعی اسم ایران و توی گوگل جستجو می‌کرد تا ببینه به عنوان کسی که مسئول حفظ و حراست! از کیان فرهنگی این مملکته چقدر تونسته چهره ی زیبای ایران رو نشون بقیه ی دنیا بده؟
    شاید خوش خیالیه که فکر کنیم اتفاقاتی که الان داره برای میراث فرهنگی در ایران میفته کمتر از حمله ی مغوله.

    *  برگرفته از تیتر ستون ثابت زنده یاد صابری فومنی در روزنامه اطلاعات سالهای دور

    تعداد نظرات :  [0]
  • 1386/10/28کمی با تاخیر
  • آرشیو مزدیسا را نگاه می کردم. به نکته ی جالب توجهی برخوردم. در گیرودار دادگاه سر سرباز هخامنشی، طرح جنجالی راه آهن اصفهان_شیراز هم حسابی موضوع بحث شده بود و البته حرف های مسئولین ذیربط که انگار قضیه هیچ ربطی بهشان نداشت! نقل قولی هم از آقای رحیم مشاعی دیدم که با چیزی چند روز پیش یکی از دوستان تعریف می کرد، عجیب معنی دار می شد. ایشان _ اسفندیار رحیم مشاعی _ فرموده بودند که اگر راه آهن از کنار آثار باستانی هخامنشی عبور کند، باعث می شود که مردم بیشتری بروند و این چیزها را ببینند و حتی اسم ایستگاه را هم می گذاریم "نقش رستم" (تئاتر شهر که یادتان هست و قضیه ی رفاه حال تئاتر دوستان)! ربطش به دوست من چیست؟ این خانم یکی از کارکنان کاخ موزه ی گلستان هستند که در همین بیخ گوش ما پایتخت نشینان و یک قدمی متروی15خرداد قرار دارد. گله می کرد از اینکه کسی توجهی نمی کند و مردم بی تفاوت شده اند و این گنجینه ی عظیم حیف است که دیده نشود. ذهنم رفت به چند ماه پیش که عکسهای دختر یکی از همکارانم را می دیدم که در کاخ ورسای انداخته بود. فکر نمی کنم این دختر خانم تا به حال کاخ گلستان را دیده باشد. ای کاش می شد به آقای رحیم مشاعی گفت که توریست با فرهنگ سازی و احترام و اطلاع رسانی به دیدن آثار تاریخی می رود نه با احداث ایستگاه قطار در جوار اثر تاریخی!

    تعداد نظرات :  [1]
  • 1386/10/19افشاگری یک مقام مسئول درباره ی محسن وزیری مقدم
  • شهردار محترم فلورانس

    با احترام

    سلام علیکم

    ما خیلی از شما متشکریم . شما خیلی خوبید . راستش را بخواهید ما در کشور قالی و شعر و البته نفت زندگی خوبی داریم . شنیده ایم شما یکی از ما را خیلی تحویل می‌گیرید و او را هم شان پیکاسو و الهام بخش جاسپر جونز می‌دانید . ای بابا . این حرفها که البته قابل شما را ندارد . می‌دانید ! ما خیلی خوشحال هستیم که خانم لسلینگ در کرمانشاه به دنیا آمده و به خاطر همین هم به او نوبل داده اند . ولی آقای ..... چی بود فامیلشان ؟ آها ... آقای وزیری مقدم . شما خیلی چیزها درباره‌ی ایشان نمی‌دانید . ما برای اینکه ایشان از مدرنیته وارد پست مدرن شوند خیلی زحمت کشیده ایم . اصلا ما ایشان را معروف کرده ایم . شما یادتان نیست سال 83 شمسی البته ! انقدر به ایشان لطف کردیم که میخواستند طی یک عمل پست مدرن و کنسپچوال در دشتهای ورامین کارهایشان را آتش بزنند . تازه ما گفتیم بیا بگذار توی انباری موزه همینطوری بماند . قابلی ندارد . اجاره هم نده . فکر کنم این کار الهام بخش ایشان در اثر دیگر پست مدرنشان " نمایش آثار در سرویس بهداشتی " بود . 
    آقای شهردار ! اینها را گفتیم تا بدانید ما چقدر برای رشد و اعتلای فرهنگ و هنر این سرزمین زحمت می کشیم و چقدر باعث پیشرفت آنها می شویم و تازه شرایطی را هم به وجود می آوریم که از مملکت بروند و جای دیگری زندگی کنند و اینطوری سفیران فرهنگی ایران شوند .

    با تشکر از خودم
     یک مقام مسئول

    تعداد نظرات :  [1]
  • 1386/10/09 رسالت خبرنگاری ؟
  •   در یکی از همین جشنواره هایی که توی مزدیسا خبرش زده شد ، اتفاق جالبی افتاد . خبرنگاری که در صحنه مستقر بود تماس گرفت که فلانی بیا یک خبر دست اول دارم . رفتم و دیدم که بله واقعا ارزش خبریش و صد البته ارزش حاشیه ای صد برابر بیشتر داشت  و برای مزدیسا که تازه هم شروع کرده بود  hit  بالایی می آورد و خوب ما هم عرض اندامی می کردیم . رفتم سراغ مدیر روابط عمومی و گفتم که آقای فلانی آمده همچین حرفی زده جلوی غرفه ی خبرنگارها و من هم خبرش را برای مزدیسا دارم کار می کنم که مثل فشنگ پرید و رفت طرف را پیدا کرد و همانجا شفاهی قضیه پیگیری شد و نتیجه اینکه : خانم باقری ! ما از همین حالا تکذیب می کنیم ... و اصلا اگر هم کسی گفته بیخود گفته .
     شما جای من بودید چه می کردید ؟ حرکت ناشایستی شده بود و حالا هم اصلش را کتمان کرده بودند و تلویحی عذر خواهی هم صورت گرفته و کل عمل هم تقبیح شده بود . رسالت خبرنگاری در اینگونه موارد چه حکم می کند ؟ قضیه را با ریش سفیدی مدیر روابط عمومی ختم به خیر شده تلقی می کردم ؟ مگر نه اینکه می خواستم با انتشار خبر ، از مسئولان جشنواره بخواهم از مخاطبان آن سخن اعاده حیثیت شود ؟ شده بود . خودشان هم فهمیدند که اصل عمل چقدر زشت بود و مطمئنا تکرار نمی شد و دیدم که نشد تا آخر جشنواره .
    یا باید می گفتم خبرنگار در جایگاه قضاوت و رای صادر کردن نیست و صرفا باید آینه ی رویدادها باشد و عینا همان را که دیده منتقل کند و باعث می شدم قضیه لوث شود . آنها هم از در دفاع در آمده و جبهه بگیرند ؟
    گذشت و من هم خبر را بی خیال شدم . امروز یاد فیلمی افتادم که راجع به خمر های سرخ بود به گمانم . دو خبرنگار که مانده بودند خبر مرگ رهبر گروهی را مخابره کنند یا به دروغ زنده بودنش را تایید کنند تا عده ای از شر درگیری داخلی و مرگ رها شوند و به نقطه ی امنی برسند . و آن خبرنگارها مانده بودند بین رسالت حرفه ای و وجدان انسانی ...
    شما بودید چه کار می کردید ؟
    تعداد نظرات :  [1]
  • 1386/08/13این راه که می رویم ، یقین به ترکستان است
  • خبر های تلخ و شیرین که باهم می رسند انگار تلخی می چربد و آن شیرینی را می برد . 
    برج جهان نما که معرف حضورتان هست . همان که اگر روبه روی عمارت عالی قاپوی شاه عباس می ایستادید چشمتان را نوازش می داد و آهن ریزی خشنش خودش را به رخ ستون های چوبی ایوان می کشید بالاخره هم قرار شد دولت آن دو سه طبقه ناقابل را بخرد و قضیه ختم به خیر شود ، که انگار دارد می شود . این طرف هم قرار بود در میدان نقش جهان -  به مناسبت اینکه هنوز نتوانسته ایم ثابت کنیم که چوگان را ایرانی ها بازی می کردند و فوتبال ورزش جدیدالتاسیسی در ایران است ، البته خب مهمتر از چوگان است که انگلیسیهای نامرد از ما دزدیده اند و فوتبال را به عنوان تهاجم ورزشی به جوانان ما قالب کرده اند -   بازی چوگانی راه بیندازیم و جشنی بگیریم و این میدان و عمارت های اطراف را که تنها بنای شیعی ثبت شده در فهرست میراث جهانی است را ببریم و تیتر یک رسانه ها کنیم شاید داغ دل دزدی هایی که ازمان شده  کمی خنک شود ، که نشد . داغ تر شد . سوخت . جشن را آقایان در آخرین روزها لغو کردند . دلیل ؟ مگر دلیل هم میخواهد ؟ در جریان روند اجرایی کار آن هم هفته آخر که احتمالا از کارها باید فقط خرید بطری آب معدنی و شیرینی و ملحفه های تخت مهمانان و سفارش دسته گلها و کاه و یونجه اسبها مانده باشد معلومشان شد که این کار نمی شود که بشود . منابع همیشه آگاه هم گفته اند البته مشکلاتی بر سر انجام یادمان های ملی وجود دارد .
    توی سینما فلاش بک چیز خوبیست و توی ادبیات تداعی آزاد . می دانید انگار یکباره یادمان بیاید : آهان ! همین هفته قبل بود که برخی از آقایان اعتراض کرده بودند که این مولوی مولوی که می گویید حواستان باشد ما همه شعرهاش را قبول نداریم - شاید هم عده ای بروند و نسخه تاییدی ارشادیش را در بیاورند . البته که دیدن دارد -  و بعدهم توضیح داده بودند که چون پارسال ، سال پیامبر اعظم بوده تبلیغات را طوری کرده اند که عنوان آن سال تحت الشعاع قرار نگیرد .
    ای کاش می شد به یاد پیشینیان جامه درانیده و فریاد وااسفاها سر می دادیم ! – نمی شود ، هم آلودگی صوتی دارد هم بصری – که برادران ، حضرات ، آقایان ، سروران عزیز و ارجمند ! اینقدر این دایره دین و دین مداری و خودی و نا خودی را تنگ کردید که دیگر جز نقطه ای کوچک چیزی از آن نماند . وقتی مولانا و میدان نقش جهان از این گستره بیرون باشند ما چه بیهوده سنگ سرباز هخامنشی را به سینه می زدیم . 

    تعداد نظرات :  [0]
  • 1386/08/02ملکه را دزدیده اند یا سرباز ؟
  • ناآگاهی ؟ غفلت ؟ بیشتر دوست دارم این نام را روی کاری که همکاران ما توی رسانه ی ملی انجام دادند بگذارم تا خدای کرده و ناکرده عمد! دانشجویان دانشکده های هنر و ایضا صدا و سیما هر رشته ای را که برگزینند و ادامه تحصیل بدهند در آن یک چند واحدی ، از جمله تاریخ هنر را می‌گذرانندو کتابها هم معمولا مشترک است . بدیهیات البته در تشخیص مهم است ! سر مرد و زن را در خیلی از پیکره ها با شک اعلام می کنند که حتی اندام هم زن واره و مرد واره به تصویر در آمده اند در برخی سده ها . البته برخی چیزها در میان ما تحصیلکرده های هنری اظهر من الاشمس می شود بس که می بینیم . نه بیرونی ها و مجسمه داوود و تابلوی شام آخر و بعضی دیگر  که در اندرون هم چیزهایی هست . مثلا همه می دانند که تخت جمشید توی فارس است و بیشاپور با نیشابور فرق دارد . 
    دوستان هنوز سربلند از گاف عظیم قبلی _ مسجد الاقصی و قبه الصخره _ مغرورانه سردیس منسوب به ملکه موزا را به جای سر سرباز هخامنشی  نشان می دهند !
    معماری اسلامی که می‌گذراندیم استاد محترم خودش را خفه کرد که ما بفهمیم این که نشانمان می‌دهند مسجد الاقصی نیست و گنبد طلایی قدس اصلا وجود ندارد و این مسجد قبه الصخره است و اصلا در زمان پیامبر هنوز اسلام به بیت المقدس نرسیده بود که اسم مسجد رویش بگذاریم .   چه شد ؟ ما سر تکان می دادیم هر سال روز قدس و قبه الصخره در تیراژ میلیونی روی دستها و دیوارها می رفت .
    نرفته ایم ! ندیده ایم ! قدس را میگویم . پاسپورتهای ما آنجا را جواب نمی دهد ولی همه اردوی دانش آموزی هم باشد تخت جمشید رفته ایم . کارت پستالش را با این زنهای حریر پوش انتشارات یساولی دیده ایم . توهین به شعور مخاطب تا اینقدر ؟ ما که میدانیم سرباز مذکر بوده!
    سردیس ملکه موزا همسر فرهاد چهارم

    تعداد نظرات :  [0]
  • 1386/07/20نکند ما دیر رسیدیم
  •  

    پل عابر پیاده ای که حد فاصل موزه رضا عباسی و پل سید خندان بود را برداشته اند و دیگر عذاب وجدان ندارم که در این شلوغی بعد از ظهر دارم از لابه لای ماشینها خودم را می رسانم به خطی های رسالت . با دوستی هستم و داریم زمین و زمان را توی همان فاصله ی کوتاه تحلیل فلسفی میکنیم . مزدیسا تازه جان گرفته  و من غمگینم که چرا دارم توی همین روزهای اول هی خبر تعطیلی و توقف کار و توقیف میزنم توی ستون رویدادها . 
    سرمای نمداری از توی خرابه ی هتل اینترناسیونال می پیچد لای ستون های پل . انگار این یک تیکه زمستان است . سوار تاکسی که شدم ، دوستم  وقت خداحافظی گفت : غصه نخور در عوض اینهمه خبر داری که کار کنی . می گویم : نمی شد این هتل را که هنوز پا بر جا بود خراب نمی کردند ؟کسی هم نمی داند جای این خرابه چی می خواهند بسازند .

    تعداد نظرات :  [0]
    12
    آرشیو موضوعی
  • ادبیات
  • شخصی
  • مزدیسا
  • نقد و نظر

     سایت‌های فرهنگی هنری ادبی... 

    لوح _ والس  _ ایران تئاتر _ گل آقا _ آتی‌بان _ رنگ  _ سینمای ما _ هنر و موسیقی _ کتاب نیوز _ خانه‌ی هنرمندان _ پایگاه خبری فیلم _ گفت‌وگوی هارمونیک _ کارگاه  تادانه
    نشریات اینترنتی ..
    .
    خزه _ مرور _ فروغ _ دوات _ بخارا _ دیگران
    هزارتو _ دیباچه _ ماندگار _ شهروند  _ هفت سنگ _  پندار  _ جن و پری _


    ورود به سایت 
    مخصوص هنرمندان
    نام کاربری :
     
    رمز عبور :